بر اين اساس آن چه در نظام آموزشي و پرورشي كشورهاي توسعه يافته و پيشرفته مهمتر از هر موضوع ديگري جلوه مي كند، تربيت و آماده كردن افراد براي آموزش چارچوب هاي فكري است. بدين معنا كه شخص يا اشخاص آموزش مي بينند كه چگونه پديده ها و رخدادهاي پيرامون خود را ارزيابي كرده و نتيجه گيري كنند. چگونه و در چه قالبهايي فكر كنند، چطور و بر اساس چه موازين و اصولي با ديگران تعامل و ارتباط برقرار نمايند و چگونه برهيجانات واحساسات خود غلبه كنند. بنابراين نوع و سطح آموزش و پرورش در كشورهاي پيشرفته، تربيت فرد يا افراد مستقل با روابط عمومي بالاست.

از سوي ديگر روش و متدهاي آموزشي در كشورهاي جهان اول، كاملاً كاربردي و عملياتي است. روش كاربردي در امر آموزش در كشورهايي چون ايالات متحده آمريكا و ژاپن در سطح عالي و در منطقه اروپا از سطح پايينتري برخوردار است. به عبارتي ديگر به موازات ارائه دروس نظري وتئوري، حضور دانش آموزان و دانش پژوهان در عرصه هاي عملياتي و كاربردي مرتبط با دوره هاي نظري الزامي است.

اما در اين سوي دنيا، در سرزمين ايران به لحاظ غلبه و تسلط فرهنگ آرماني و ايده آليستي مطلق نگر، نگاه واقع گرايانه و واقع بينانه به پديده ها و رويدادهاي پيرامون، تحت الشاع همه امور است. اين نگاه و فرهنگ تا آنجا پيش مي رود كه به نوعي روند تقابل يا تعامل دانش آموزان و نسل جوان ايراني در برابر حوادث و محيط پيراموني را منطبق بر واقع بيني ودرك واقعي شرايط هدايت نمي كند.

مع الوصف مهمترين چالش و خلاء تربيتي و آموزشي در نظام آموزش و پرورش را عدم درك صحيح از نيازهاي واقعي فطرت انسانها تشكيل مي دهد. تربيتها و آموزش هاي صرفاً شفاهي در قالب شعارها و سخنراني هاي احساسي نمي تواند نسلي را تربيت كند كه هم واقع بين باشد، هم آينده نگر باشد و هم استقلال فكري و رفتاري داشته باشد. چرا كه نظام آموزشي و پرورشي ما نيز همانند روشهاي سنتي رايج در جامعه، با بايد ها و نبايدها همراه بوده و درك درستي از فطرت بشري انسانها نداشته است و نتيجه آن مي شود همان پرورش طيف وسيعي از افرادي كه از خلاقيت و نوآوري و تفكر بري بوده، ثبات شخصيت نداشته و در برابر تهديدات اجتماعي و فرهنگي، بسيار آسيب پذير مي شوند.

از طرفي سيستم آموزشي كشورهاي توسعه يافته چون آمريكا و ژاپن، طوري طراحي شده كه در همان سطحي كه در دانشگاهها و مراكز آموزشي روش استدلال، نظم و تفكر آموزش داده مي شود به همان ميزان  نيز در جامعه بيرون از محيط هاي آموزشي، ساختار هاي تقويت نظم، استدلال و تفكر وجود دارد.

اين در حالي است كه در كشور ما بر عكس اين موضوعات ديده مي شود. يعني آن كه دانش آموزان و تربيت يافتگان ايراني، به صراحت تفاوت فاحشي را بين مفاهيم و مقولات آموزشي و پرورشي و جامعه بيرون از اين سيستم را درك مي كنند و كاملا دچار تناقض مي شوند. از طرفي با بسته هاي آموزشي برگرفته از ارزشها، آرمانها و ديدگاههاي اسلامي و سياسي همسو با نظام جمهوري اسلامي آشنا مي شوند اما بيرون از اين حوزه، بر سر هر خانه و پشت بامي، دستگاه گيرنده ماهواره را رويت مي كنند!!...

از منظري ديگر، يكي از اشكالات اساسي در نظام آموزشي و پرورشي ايران، اين است كه افراد را در مسير تعامل و همكاري با جهان بين الملل قرار نمي دهد. به سخني ديگر كشورهايي نظير چين، مالزي و ژاپن گرچه از فرهنگ بومي خود صيانت كرده اما تعامل زياد و گسترده اي با جهان خارج دارند. به طوري كه يك چيني يا ژاپني در كار اقتصادي يا سياسي يا فرهنگي با ضوابط جهاني به كار مشغول است اما زماني كه به تبيين شخصيت و هويت خود مي پردازد، كاملاً بر مباني و الگوها و هنجارهاي پذيرفته شده در كشور خود با دنيا معاشرت مي كند. حال اين كه ايراني ها در تعامل و ارتباط با دنياي خارج و بين الملل كاملاً تاثير پذير هستند.

به زعم بسياري از كارشناسان دليل اين اصل مهم به خاطر آن بوده و هست كه نظام آموزشي و پرورشي و همچنين نظام سياسي موجود در ايران تا كنون نتواسته بين هويت ايراني،اسلامي و روحيه انقلابي و ارزشي جامعه، تعادل منطقي و عقلاني برقرار كند و اين روند متاسفانه هم اكنون به سمتي پيش مي رود  كه هر يك براي اثبات خود به نفي ديگري مي پردازد و همين امر باعث شده است كه نسل ها، شخصيت هاي مستقل و واقعي نداشته باشند و مهمتر از آن، اين كه علاوه بر وجود تعارضات موجود بين هويت هاي فوق الاشاره، هيچ گونه اهتمام و دقتي نيز در نظام آموزشي ما براي چگونه تعامل كردن با جهان وجود ندارد.

با اين اوصاف به دليل اين كه بسياري از تصميم گيران ما در يك فضاي انقلابي و مبارزات سياسي رشد پيدا كرده اند، در بسياري از امور نيز از شناخت واقعي و صحيح جهان خارج و روابط بين الملل ناتوان هستند و وقتي كه نمي توانيم بين مفاهيم غرب شناسي، غرب گرايي و غرب زدگي تمايزي قائل شويم، بنابراين نمي توانيم دنياي غرب را از دنياي علمي از دنياي سياسي، از دنياي فرهنگي، از دنياي فلسفي و از دنياي تكنولوژيك تمييز دهيم. زيرا شخصيت ايراني طوري در نظام آموزش و پرورش ما شكل گرفته كه همه وجوه زندگي را سياسي مي كند و سياسي مي بيند.

وقتي سخن از دانشگاه، دولت، كارخانه، آموزش و پرورش، مدرسه، اقتصاد، مجلس، هنر، ادبيات، هيات مذهبي، جامعه مدني، سازمان مردم نهاد، ورزش، روابط خارجه و رسانه و ...  به ميان مي آيد و ما ناخودآگاه آنها را سياسي و امنيتي مي بينيم و در پشت ذهن خود برداشت هاي سياسي مي كنيم، نشان مي دهد كه به همه چيز و همه كس بايد بي اعتماد بود و سوء ظن داشته باشيم و دائماً فكركنيم كه طرف هاي مقابل مي خواهند بر ما مسلط شوند.

بي شك ارتباط معلمان و دبيران ايراني ما با همتايان خود در سراسر جهان و آشنايي آنان با نظام هاي مختلف آموزشي و پرورشي دنيا و به كارگيري اصول پذيرفته شده آموزشي در سيستم آموزشي و پرورشي ما مي تواند، حلقه هاي تنگ فكري و رفتاري نسل ها را تغيير دهد. به آنها هويت دهد و شخصيت مستقل را هديه كند. اگر چه بوده و هستند مدارس ايراني خارج از كشور اما تا كنون روزنه هايي از تغييرات منطقي در  سيستم آموزشي ديده نشده است.

به طور مثال پس از پايان جنگ دوم جهاني، كشور آلمان با وجود تحمل خسارتهاي فراوان، براي بازسازي و سازندگي در كشور، بر دو رويكرد مهم سياستگذاري كرد، سرمايه گذاري بر روي نظام آموزش و پرورش و توسعه راه و راهسازي. بنابراين آلمان امروز كه در دهه چهل ميلادي قرن بيستم، به خاطر تبعات ناشي از جنگ جهاني مردمانش براي سير كردن شكم هاشان بر سر سطل هاي زباله با يكديگر مي جنگيدند، امروز با اين رويكردهاي عقلاني و منطقي، در حال حاضر اقتصاد اول اروپا را يدك مي كشند و جزء هشت اقتصاد برتر جهان به شمار مي آيند.

لذا از راههاي برون رفت از وضعيت موجود و براي برخورداري از نظام آموزش و پرورش قوي و منسجم اين است كه اول: جامعه آموزشي و پرورشي را از سياست زدگي برهانيم، دوم: نسبت به هم اعتماد سازي كنيم، سوم: از پروسه تغيير و ارتباط با جهان خارج نهراسيم، چهارم: قانون مداري را سر لوحه امور قرار دهيم، پنجم: بسياري از تلقيات و باروهاي بازدارنده فكري و فرهنگي را بزداييم، ششم: فضاي رقابت سالم و به دور از تخريب و حذف را ايجاد كنيم و هفتم: عقلانيت را جايگزين احساسات كنيم تا شايد روزنه هايي از استقرار يك نظام عالي آموزش و پرورش دركشور منطبق بر عقلانيت و تفكر ايجاد شود.